شاید بسیاری از ما شنیده باشیم حرفهای کسانی را که بخاطرشرایط دشوار حال حاضر ایران بی مهابا به همه چیز ایرانمان می تازند و بهانه آن را نیز انتقاد از فلان سیاست مدار و یا فلان دولتمرد و مدیر بیان می کنند. البته چیزهایی مثل بیخردی بسیاری از دولتمردان و فرمانروایان ایرانزمین نه چیز تازه ایست و نه می توان از آن چشم پوشی کرد. اما چنین پدیده هایی هرگز نمی تواند بهانه و توجیهی برای تاخت و تاز به ساحت ایران و ایرانیان شود چرا که فرمانروایان و دولتمردان می آیند و می روند و این همیشه ایران و روح بلند مردمانش است که می ماند اگر چه چندیست همچون سازی دلنواز اما غبار گرفته در گوشه ای بی خریدار مانده باشد. خوشبختانه باوجود تمام این ناملایمتها که از طرف بسیاری بیان می شود و گاهی نیز در لابلای آن افکار کوته نظرانه خود را جاری می کنند کم نیستند خردمندانی که با ذکاوت چنین سخنان و افکاری را می شناسند و با تمام وجود خویش تلاش می کنند تا تار و پود ایران و فرهنگ ایرانی همچنان سترگ و دلفریب بماند. امید اینکه هریک از ما همانند نوازنده ای دلسوز در هرجای این گیتی و درهر منسب و جایگاهی که باشیم زخمه ای بر این ساز دلنواز بنوازیم تا اینکه سپیده دم ایرانی برآید.
نوازنده ای پیرو درمانده بود ز خلق جهان روی گردانده بود
نه از کهنه بر جائ چیزی نه نو که از بهر روزی گذارد گرو
یکی ساز فرسوده در خانه داشت به بازار شد در حراجش گذشت
غبار زمان بر رخش ریخته زبان بسته یک عمر آویخته
گسسته گشوده ز هم تارها چنان در خموشی که دیوارها
بر او سالها کس نیازیده دست مگر بغض او را تواند شکست
فرو خورده در پردههایش نفس بسا لال مانده ز بیم عصص
فروشنده فریاد آغاز کرد دو دینار قیمت بر آن ساز کرد
چو تکرارو اصرار بسیار رفت بسختی بها تا سه دینار رفت
جمالش نه در خرد بازار بود یکی برده بی خریدار بود
نوازنده را غم بر آتش نشاند نهیبی دلش را به آتش کشاند
سبک دست لرزان فراپیش برد غبار از رخ همزبانش سترد
به هر سیم دست نوازش کشید ز آواش بانگ موافق شنید
به سامان رسنادش ز آشفتگی رهانیدش از آن فرو خفتگی
سزاوار سرپنجه آراستش به حالت همان شد که میخواستش
چنان گرم با ساز دمساز شد که درهای هفت آسمان باز شد
دو همدرد پرورده دست غم فتادند از جان و از دل به هم
شکستند بی پرده بغض گران ز جور زمانه حکایت گران
نوأیی چنان دلکش و دلنواز که هر رهرو از ره فرو ماند باز
جهانی از آن حال خوش در شگفت که آتش به دلهایشان در گرفت
دو همدل خریدند بازار را فزودند جوش خریدار را
به سودای آن ساز خاطر نواز ز هر سو همه دستها شد دراز
فروشنده اینبار گفت از هزار سه چندانش افزوده شد بیست بار
شگفتا نوازنده بینوا نمیگشت دیگر ز سازش جدا
سر از سیلی سرخ غیرت نتافت ز همت حیاتی دگر گونه یافت
هنر را نه همسنگ کالا گرفت بدین شیوه ا ش کار بالا گرفت
چو همت کند با هنر آشتی جهان از تو باشد چه پنداشتی
فریدون مشیری